دو الگوی مشروعیت علمی در پیلتوور و زاون: علم بمثابه نهاد در مقابل علم بمثابه ضرورت
دانش در جهان آرکین پیش از آنکه ابزار پیشرفت باشد، مسئلهای دربارهی مشروعیتاست: اینکه چه دانشی معتبر شمرده میشود، چه کسی حق تولید آن را دارد، و کدام افراد اجازه دارند بهای آن را بپردازند. برای فهم این منطق، بهترست بجای آغاز از شخصیتها، دو الگوی متفاوت علم را توضیح دهم که در دو سوی یک شهر واحد شکل گرفتهاند، الگوهایی که نه صرفا روش علمی، بلکه نسبت علم با قدرت، افراد و بقا را تعریف میکنند.
نخستین الگو، علمیست که در پیلتوور شکل میگیرد: علم بمثابه نهاد. در این الگو، دانش تنها زمانی معتبرست که از مسیرهای رسمی عبور کند: شورا، قانون، آزمایشگاههای تاییدشده، و زبان عقلانی قابل ارائه در ساختار قدرت. علم در اینجا نه یک واکنش فوری به رنج، بلکه پروژهای بلندمدت برای مدیریت آیندهاست. مشروعیت آن از کنترلپذیری میآید: دانشی که نتوان آن را اندازه گرفت، پیشبینی کرد و در چارچوب سیاست عمومی قرار داد، اساسا خطرناک تلقی میشود. بهمین دلیل، علم نهادی همواره با احتیاط، تعویق و بوروکراسی همراهاست.
اما علمی که مشروعیتش را از نهاد میگیرد، ناگزیر فاصلهای میان خود و قشر رنجکش ایجاد میکند. درد، آلودگی و مرگ جاری در پاییندست، در این الگو به مسئلهی ثانویه بدل میشود، چیزی که باید روزی، در آیندهای امن و کنترلشده، به آن رسیدگی شود. بنابراین علم نهادی، هتا زمانی که نیت خیر دارد، با منطق تأخیر تعریف میشود: «هنوز نه، باید صبر کرد.»
در نقطهی مقابل، الگویی شکل میگیرد که در زاون معنا پیدا میکند: علم بمثابه ضرورت. اینجا دانش نه از شورا مجوز میگیرد و نه منتظر آینده میماند، از افراد در حال فروپاشی زاده میشود. وقتی هوا سمیست، زمان کوتاهاست و افراد هر روز تحلیل میروند، علم دیگر انتخاب نیست، شرط بقاست. در این الگو، پرسش اصلی این نیست که آیا این دانش ایمناست؟ بلکه ایناست که آیا بدون آن زنده میمانیم؟ مشروعیت علم نه از قانون، بلکه از فوریت میآید.
این علم ضرورتی، بیثبات، تجربی و اغلب خطرناک، اما در عوض صادقاست، مستقیما با رنج سروکار دارد و از آن فاصله نمیگیرد. در زاون، دانش زمانی معنا دارد که کار کند، نه زمانی که تایید شود. همین تفاوت بنیادین باعث میشود علم در این فضا، اخلاقیاتی متفاوت بطلبد، اخلاقی که حاضرست ریسک کند، چون هزینهی ریسکنکردن، مرگ قطعیست.
و این دو نوع علم با هم تنش دارند. علم نهادی، علم ضرورتی را بیمسئولیت و خطرناک میبیند و علم ضرورتی علم نهادی را کور کند و بیاعتنا به رنج. این تقابل بواسطهی برخورد دو منطق مشروعیتاست: یکی بر پایهی نظم و کنترل، دیگری بر پایهی بقا و فوریت. تا زمانی که این دو منطق بصورت مفهومی از هم جدا نشوند، هر تلاشی برای همکاری، تنها تعویق یک گسست ناگزیر خواهد بود.
در این چارچوباست که میتوان بعدا کاراکترها را جایگذاری کرد، بدون آنکه مسئله به روانشناسی فردی فروکاهد. افراد، حامل این الگوها هستند، نه خالق آنها. بنابراین پیش از آنکه از تقابل انسانها سخن گفته شود، باید پذیرفت که مسئلهی اصلی، تضاد دو نوع علماست: علمی که میخواهد جهان را مدیریت کند و علمی که میخواهد از فروپاشی آن جان سالم بدر ببرد.
تبدیل علم به پروژهی اثبات
تجربهی نجات، برخلاف ظاهر آرامشبخشاش، همواره با نوعی بار معنایی اضافی همراهاست. کسی که نجات مییابد، صرفا از مرگ فاصله نمیگیرد، بلکه ناخواسته وارد رابطهای نامرئی با زندگی میشود، رابطهای که در آن بودن دیگر بدیهی نیست. زیستن بدل به امتیازی میشود که باید توجیه شود. بنابراین، نجات نه پایان بحران، بلکه آغاز یک بدهیست، بدهیای که نه مالیست و نه اخلاقی بمعنای کلاسیک، بلکه بدهی معناست.
این بدهی معنا، فرد نجاتیافته را وادار میکند تا برای بقای خود روایت بسازد. زندگی دیگر نمیتواند صرفا ادامه پیدا کند و باید دلیلی داشته باشد. باید به چیزی بزرگتر گره بخورد، به هدفی که نشان دهد این نجات تصادفی نبودهاست. در چنین وضعیتی، معنا نه از تجربهی زیسته، بلکه از اثبات ارزشمندی بقا تولید میشود. اینجا نقطهایست که علم میتواند از ابزار شناخت به پروژهی اثبات تبدیل شود.
در این چارچوب، نگاه جیس قابل فهم میشود، نه بعنوان انتخابی صرفا عقلانی، بلکه بمثابه پاسخی روانی-اجتماعی به تجربهی نجات. برای او، علم تنها راهی برای فهم جهان نیست، بلکه سازوکاریست برای پاسخدادن به یک پرسش دائمی: «چرا من زنده ماندم؟» هکستک در این معنا، پیش از آنکه فناوری باشد، روایتاست، روایتی که قرارست بگوید این زندگی، این بقا، بیهوده نبودهاست.
اما این تولید معنا، بیهزینه نیست. وقتی علم به حامل معنای وجودی تبدیل میشود، دیگر نمیتواند بیطرف بماند. هر شکست علمی، تنها یک خطای تجربی نیست، ترک برداشتن معنای زندگیست. هر تردید، تهدیدیست علیه روایت نجات. بهمین دلیل، علم برخاسته از تجربهی نجات، بطور ناخودآگاه بسوی ثبات، تایید و مشروعیت بیرونی گرایش پیدا میکند. باید دیگران نیز این معنا را بپذیرند، باید نهادها آن را امضا کنند، باید جهان تایید کند که این بقا ارزشمند بودهاست.
بنابراین پیوند علم با ساختار قدرت نه از سر جاهطلبی، بلکه از سر نیاز شکل میگیرد. نهادها، شوراها و قوانین، نقش شاهدان بیرونی را بازی میکنند، آنها قرارست گواهی بدهند که پروژهی علمی نتنها مفید، بلکه بحق بودهاست. بنابراین علم، تدریجا از کنش شناختی به سند هویتی تبدیل میشود. این گذار ظریفاست، اما سرنوشتساز، از پرسش اینکه چه چیزی ممکناست؟ به اضطراب اینکه آیا این کافیست؟
پیوند میان این دو سطح روانی و اجتماعی دقیقا همینجاست. جامعهای که نجات را به قهرمانی پیوند میزند، ناخواسته از نجاتیافتگان انتظار بازپرداخت دارد. فرد نجاتیافته، حامل امید جمعی میشود و این امید، فشار تولید میکند. در چنین زمینهای، علم دیگر نمیتواند آرام، تدریجی یا شکاک باشد، بلکه باید نتیجه داشته باشد، باید آینده را بسازد، باید نشان دهد که نجات ارزش سرمایهگذاری را داشتهاست. علم، بجای آنکه صرفا جهان را توضیح دهد، مامور میشود تا نجات را توجیه کند.
از اینرو، علم برآمده از نجات، علمیست که بسختی میتواند با عدم قطعیت کنار بیاید. ابهام، خطرناکاست، زیرا چون روایت را مخدوش میکند. شکست، غیرقابل تحملاست، چون بدهی معنا را سنگینتر میکند. در نتیجه، این علم بطور ساختاری بسمت کنترل، مهار و مدیریت میل پیدا میکند. نه الزاما از سر میل به سلطه، بلکه از ترس فروپاشی معنایی که بر دوش آن گذاشته شدهاست.
در نهایت آنچه اهمیت دارد ایناست که این الگوی معناسازی باید نه بعنوان ویژگی شخصیتی، بلکه بعنوان پیامد یک تجربهی خاص دیده شود، تجربهی نجاتیافتن. جایی که زندگی بدهیایست که باید با دستاورد، با پیشرفت، و با علمی موفق بازپرداخت شود. از همین جا، علم میتواند ناخواسته از مسیر رهایی فاصله بگیرد و به پروژهای برای اثبات بدل شود، پروژهای که هرچه جلوتر میرود، بیش از آنکه جهان را نجات دهد، میکوشد نجات گذشته را معنا کند.
علم انتخاباست یا شرط بقا؟
در سوی دیگر شهر علم با پرسشی متفاوت آغاز میشود. اینجا مسئله این نیست که چه میتوان ساخت بلکه ایناست که چقدر زمان باقی مانده؟ در جهان آرکین، زاون جاییست که افراد زودتر از ایدهها فرسوده میشوند و همین مسئله منطق دانشی متفاوت را میسازد: دانشی که از فوریت زاده میشود، نه از انتخاب.
در این منطق، علم نه پروژهای برای آینده، بلکه واکنشی به شرایط در حال فروپاشی کنونیست. وقتی بدن هر روز تحلیل میرود، صبرکردن به فضیلت بدل نمیشود، به مرگ تبدیل میشود. پس لاجرم دانش اضطراری شکل میگیرد: دانشی که بیشتر از آنکه مشروع باشد، ضروریست، بیشتر از آنکه ایمن باشد، کارآمدست. این علم، از ابتدا با ریسک همسازست، چون بدیلش سکون و نابودیست.
در مرکز این تجربه، بدن افراد قرار دارد. بدن در زاون صرفا حامل ذهن نیست، بلکه زمانسنجاست. هر لرزش، هر سرفه، هر ناتوانی، شمارش معکوس را یادآوری میکند. برای ویکتور، علم دقیقا از همین نقطه آغاز میشود: از بدنی محدود، بیمار و رو بزوال. دانشی که از چنین بدنی برمیخیزد، نمیتواند انتزاعی بماند و باید مستقیما به زندگی متصل باشد.
این اتصال مستقیم به بدن، رابطهی علم و زمان را نیز دگرگون میکند. در دانش نهادی، زمان گسترده و قابل تعویقاست و در دانش اضطراری، زمان دشمناست. هر آزمایش، مسابقهایست با مرگ. هر تاخیر، هزینهای جسمانی دارد. بهمین دلیل، این علم وعدهی آیندهای دور را نمیدهد و به ادامهی فردا قانعاست. رستگاری بزرگ جای خود را به دوام کوچک میدهد.
از اینجا، تفاوتی بنیادین در اخلاق علمی پدیدار میشود. دانش اضطراری، اخلاقی مبتنی بر ضرورت دارد، نه کمال. پرسش اصلی دیگر این نیست که آیا این کامل و بینقصاست؟ بلکه ایناست که آیا باعث بقا میشود؟ این جابجایی پرسش، علم را از آرمانگرایی جدا میکند و به ساحت واقعیت میکشاند، جایی که هر انتخاب علمی، همزمان انتخابی دربارهی مرگاست.
هر دو حالت علم در تجربهی ویکتور نقش دارند. او نه ناظر بیرونی زوال، بلکه ساکن آناست. همین همزیستی با محدودیت، نوعی حساسیت ویژه میآفریند: فهمی شهودی از بیثباتی. برای کسی که هر روز با نقص بدن خود زندگی میکند، ثبات یک توهماست و سازگاری تنها شکل واقعی بقا. بنابراین دانشی که از این تجربه بیرون میآید، بجای تحمیل نظم، به همنوا شدن با آشوب تمایل دارد.
در این چارچوب، خطر نیز معنایی تازه مییابد. آنچه از بیرون غیرمسئولانه بنظر میرسد، از درون اغلب آخرین امکاناست. دانش اضطراری، خطر را انکار نمیکند، آن را میپذیرد و مدیریت میکند، زیرا میداند که امنیت کامل، امتیازیست که ساکنان زاون هرگز نداشتهاند. این پذیرش، نه از سر بیپروایی، بلکه از سر واقعبینیست.
در نهایت، دانش اضطراری به این پرسش بازمیگردد که علم برای چه کسی ساخته میشود. اگر علم نتواند به افراد در حال مرگ پاسخ دهد، مشروعیتش برای آنها بیمعناست. از این منظر، علم برخاسته از زاون نه بدیلی ناقص، بلکه معیاری افشاگرست، معیاری که نشان میدهد کدام دانش توان مواجهه با مرگ را دارد و کدام تنها در فاصلهی امن از آن معنا پیدا میکند. در اینجا علم نه انتخابی روشنفکرانه، بلکه آخرین خط دفاعی زندگیست و همین ضرورت، شکل، سرعت و اخلاق آن را تعیین میکند.
خاستگاه اجتماعی انگیزههای علمی: چرا علم بیطرف یک افسانهاست؟
بحث از علم، اگر تنها در سطح روش، داده و نتیجه باقی بماند، همیشه بخشی از واقعیت را پنهان میکند. علم هرگز در خلأ شکل نمیگیرد، نه در خلأ تاریخی، نه در خلأ اجتماعی و نه در خلأ طبقاتی. آنچه انگیزهی علمی نامیده میشود، پیش از آنکه محصول کنجکاوی فردی باشد، بازتاب جایگاهیست که فرد در شبکهی نابرابر قدرت، منابع و افراد اشغال میکند. پس میتوان گفت که علم بیطرف، نه یک واقعیت تجربی، بلکه یک اسطورهی مدرناست.
در سطح نظری، علم اغلب بعنوان فعالیتی عقلانی و جهانشمول معرفی میشود، گویی پرسشهای علمی مستقل از زندگی اجتماعی پدید میآیند. اما جامعهشناسی دانش نشان میدهد که پرسش «چه چیزی ارزش پژوهش دارد؟» همیشه پیش از «چگونه باید پژوهش کرد؟» مطرح میشود، و این پرسش نخست، عمیقا اجتماعیست. منابع مالی، نهادهای مشروعیتبخش، بحرانهای زیسته و هتا ترسها و امیدهای جمعی، همگی تعیین میکنند که علم بکدام سو حرکت کند و کدام مسیرها هرگز گشوده نشوند.
از این منظر، انگیزهی علمی را میتوان نقطهی تلاقی سه عامل دانست: موقعیت اجتماعی، تجربهی زیسته و افقهای ممکن. کسی که در امنیت ساختاری زندگی میکند، علم را بمثابه ابزار بهینهسازی میبیند و کسی که در ناامنی زیستی بسر میبرد، علم را بمثابه ابزار بقا. این تفاوت نه اخلاقیست و نه شخصیتی، بلکه نتیجهی مستقیم جایگاه در نظم اجتماعیست. بهمین دلیل، یک مسئلهی علمی در یک بستر ضروری و در بستری دیگر لوکس تلقی میشود.
پیوند میان این تحلیل و جهان آرکین در همینجاست. پیلتوور و زاون را میتوان نه صرفا دو شهر، بلکه دو میدان تولید انگیزهی علمی دانست. در یکی، علم از دل ثبات نهادی و چشمانداز بلندمدت بیرون میآید و در دیگری از دل اضطرار و زمان فشرده. بنابراین هتا پیش از آنکه به نتایج علمی توجه شود، باید به این پرسش بازگشت که اصلا چه شرایطی امکان طرح یک پرسش علمی خاص را فراهم کردهاست؟
افسانهی بیطرفی علم دقیقا با نادیدهگرفتن این خاستگاهها شکل میگیرد. وقتی علم بیطرف فرض میشود، جهتگیریهایش طبیعی جلوه میکنند و نابرابریهای نهفته در آن نامرئی میشوند. در چنین روایتی، اینکه چه کسانی قربانی آزمون و خطا میشوند و چه کسانی از نتایج آن بهره میبرند، به حاشیه رانده میشود. بیطرفی در عمل، اغلب نام دیگری برای عادیسازی امتیازست.
از منظر جامعهشناختی، علم نه صرفا دادههایی دربارهی جهان، بلکه شکلی از کنش اجتماعیست. این کنش، همان قدر که به عقلانیت متکیست، به قدرت نیز گره خوردهاست. نهادهایی که تعیین میکنند چه دانشی معتبرست، همزمان تعیین میکنند چه تجربههایی حاشیهای باقی بمانند. به این معنا، هر پروژهی علمی هتا پیش از آغاز، حامل یک سیاست ضمنیست، سیاست توجه و غفلت.
این چنین پرسش چرا علم بیطرف افسانهاست؟ معنای عمیقتری پیدا میکند. مسئله این نیست که دانشمندان آگاهانه جانبدارند، بلکه ایناست که خود ساختار تولید دانش، جانبداری را درونسازی کردهاست. انگیزهها، پیش از آنکه بزبان آورده شوند، در شرایط مادی و اجتماعی شکل گرفتهاند. بنابراین نقد علم، نه نقد نیت افراد، بلکه نقد بسترهاییست که برخی پرسشها را بدیهی و برخی دیگر را ناممکن میسازد.
در نهایت، پذیرش اجتماعیبودن انگیزههای علمی، بمعنای نفی علم نیست، بلکه بمعنای مسئولیتپذیرکردن آناست. وقتی پذیرفته شود که علم از جایگاهی خاص سخن میگوید، امکان بازاندیشی در جهتگیریهایش فراهم میشود. تنها در این صورتاست که میتوان پرسید دانش بسود چه کسانی تولید میشود، چه کسانی را نادیده میگیرد و چه بدیلهایی هرگز فرصت شکلگیری پیدا نکردهاند. علم زمانی از افسانه فاصله میگیرد که بجای ادعای بیطرفی، خاستگاه اجتماعی خود را بپذیرد.
از دانش سازمانیافته تا دانش مقاوم: بازخوانی تضاد علمی در پرتو نسبت دانش و قدرت
دانش هرگز صرفا انباشت اطلاعات نیست و همواره درون شبکهای از قدرت تولید، ساماندهی و توزیع میشود. آنچه دانش معتبر نام میگیرد، نه صرفا بواسطهی درستی تجربی، بلکه بواسطهی جایگاهش در ساختارهای نهادی تثبیت میشود. در جهان آرکین این منطق بوضوح قابل مشاهدهاست: دانشی که در پیلتوور رسمیت مییابد، همان دانشیست که توان همزیستی با نهاد، قانون و سازوکارهای نظارتی را دارد. این نقطهی آغاز ماهیتیست که میتوان آن را دانش سازمانیافته نامید.
دانش سازمانیافته، بیشتر از آنکه پرسشگر باشد، تنظیمکنندهاست. کارکرد اصلی آن، نه برهمزدن نظم موجود، بلکه قابل پیشبینیکردن آیندهاست. در این الگو، دانش زمانی ارزشمند تلقی میشود که بتواند در قالب سیاست عمومی، فناوری ایمن و تصمیم اجرایی درآید. بهمین دلیل، تولید دانش همواره با فرایندهای گزینش همراهاست: چه چیزی باید دیده شود، چه چیزی باید بتعویق بیفتد، و چه چیزی اساسا نباید وارد میدان شود. این گزینش، چهرهی پنهان قدرت در دانشاست.
اما هر جا دانشی سازمان مییابد، همزمان شکلی از دانش بحاشیه رانده میشود. این دانش بحاشیهراندهشده، الزاما خام یا نادرست نیست، بلکه اغلب ناسازگار با منطق نظماست. در زاون، جایی که جامعه و محیط زیست از پیش در وضعیت بحراناند، دانشی شکل میگیرد که نمیتواند منتظر تایید بماند. اینجا، دانش نه برای تثبیت قدرت، بلکه برای کاهش آسیب تولید میشود. چنین دانشی را میتوان دانش مقاوم نامید: دانشی که در برابر بیتفاوتی ساختار، واکنش نشان میدهد.
رابطهی میان این دو نوع دانش، در نسبت آنها با افراد آشکار میشود. دانش سازمانیافته، افراد را موضوع مدیریت میبیند، آنها باید سالم و قابل کنترل و قانونمدار باشند. در مقابل، دانش مقاوم از از افراد آسیبدیده و یاغی و ناسازگار آغاز میگردد. این دانش نه در پی اصلاح کامل، بلکه در پی امکان ادامهی حیاتاست. بنابراین، مشروعیت آن نه از نهاد، بلکه از تجربهی زیسته میآید. افراد بجای آنکه صرفا موضوع دانش باشند، به منبع آن تبدیل میشوند.
این تفاوت، تضاد علمی را از سطح روش به سطح سیاست ارتقا میدهد. مسئله دیگر این نیست که کدام دانش دقیقترست، بلکه ایناست که کدام دانش اجازهی وجود مییابد. دانش سازمانیافته بنام عقلانیت مرزهای گفتنی و نگفتنی را ترسیم میکند. دانش مقاوم با عبور از این مرزها نظم معرفتی را بچالش میکشد. بهمین دلیلاست که این نوع دانش اغلب خطرناک، افراطی یا غیرمسئولانه خوانده میشود، نه لزوما بخاطر پیامدهایش، بلکه بخاطر تهدیدی که برای انحصار معنا ایجاد میکند.
در جهان آرکین، این تنش بخوبی نشان میدهد که دانش چگونه میتواند همزمان ابزار پیشرفت و ابزار کنترل باشد. وقتی دانش در ساختار قدرت ادغام میشود، بتدریج از رنجهای خاص فاصله میگیرد و آنها را به آمار و سیاست تقلیل میدهد. در مقابل، دانش مقاوم با بازگرداندن رنج به مرکز تحلیل، این تقلیل را مختل میکند. این اختلال، ذاتا سیاسیست، هتا اگر بزبان علم بیان شود.
در نهایت، گذار از دانش سازمانیافته به دانش مقاوم، بمعنای نفی نظم یا عقلانیت نیست، بلکه بمعنای افشای این واقعیتاست که هر نظمی، هزینهای دارد و هر عقلانیتی، افرادی را نامرئی میکند. آرکین نشان میدهد که تضاد علمی، در عمق خود تضاد بر سر حق تعریف واقعیتاست: اینکه چه دانشی حق دارد جهان را توضیح دهد و چه دانشی باید در حاشیه بماند. در این معنا، دانش مقاوم نه بدیلی موقت، بلکه یادآوری دائمیست از این حقیقت که قدرت، هتا زمانی که بزبان علم سخن میگوید، همچنان قدرت باقی میماند.
جدایی جیس و ویکتور: نتیجهی همکاری علمی در ساختار نابرابر
در هر پروژهی مشترک علمی، لحظهای فرا میرسد که پرسش در مورد نحوهی همکاری جای خود را به پرسش عمیقتری میدهد، اینکه همکاری برای چه هدفی انجام میشود. این جابجایی ظاهرا ساده، اغلب آغاز گسستی ساختاریست. در جهان آرکین، نقطهی شکست همکاری نه از اختلاف شخصی، بلکه از ناهمزمانی بنیادین دو افق زمانی زاده میشود: آیندهای که باید مدیریت شود و اکنونی که باید نجات یابد.
همکاری علمی تا زمانی پایدارست که طرفین بر سر افق زمانی توافق ضمنی داشته باشند. وقتی علم به آیندهای وعدهدادهشده گره میخورد، صبر تعویق و احتیاط به فضیلت تبدیل میشود. اما وقتی علم پاسخ به بحرانی جاریست، همین تعویقها به خشونت بدل میشوند. در اینجا، مسئله نه تفاوت دیدگاه، بلکه ناسازگاری ریتمهاست: ریتم نهاد با ریتم فردی همخوانی ندارد.
این ناهمزمانی، در ساختارهای نابرابر تشدید میشود. نابرابری تنها به توزیع منابع محدود نیست، بلکه توزیع زمان را نیز دربر میگیرد. برخی گروهها حق دارند منتظر بمانند، برنامهریزی کنند و شکست را تاب بیاورند و برخی دیگر چنین امتیازی ندارند. در چنین ساختاری، همکاری علمی ناگزیر به میدان کشمکش تبدیل میشود، زیرا هر تصمیم مشترک، بنفع یک افق زمانی و بزیان افقی دیگر تمام میشود.
رابطهی میان زمان و قدرت چنیناست. نهادها معمولا ضامن آیندهاند: آنها با وعدهی ثبات، امنیت و پیشرفت سخن میگویند. در مقابل، حاشیهها حامل اکنوناند: درد، فرسایش و اضطرار. وقتی این دو در یک پروژهی علمی بهم میرسند، علم به محل مذاکرهای نابرابر بدل میشود. آینده، زبان رسمی دارد و اکنون، تنها میتواند فریاد بزند. نتیجه اغلب از پیش معلوماست.
در این وضعیت، همکاری نه بخاطر فقدان نیت خیر، بلکه بخاطر ناممکنبودن ترجمهی تجربهها فرو میپاشد. چگونه میتوان فوریت مرگ را بزبان سیاست تدریجی برگرداند؟ چگونه میتوان رنج روزانه را در قالب نمودارهای آیندهنگرانه گنجاند؟ هر تلاشی برای هممسیر کردن این دو، یا به بیاعتنایی به اکنون میانجامد یا به تخریب آیندهی وعدهدادهشده.
از اینرو، گسست را باید نه حادثهای ناگهانی، بلکه فرآیندی تدریجی دانست. ابتدا اختلاف در اولویتها پدید میآید، سپس اختلاف در معیارهای موفقیت، و در نهایت اختلاف در تعریف مسئولیت. در ساختار نابرابر، مسئولیت آینده اغلب بر مسئولیت اکنون غلبه میکند، زیرا آینده به صاحبان قدرت نزدیکترست. این غلبه، همکاری را از درون تهی میکند، هتا اگر ظاهرا ادامه داشته باشد.
در نهایت، پرسش اصلی این نیست که چرا دو فرد یا دو گروه از هم جدا میشوند، بلکه ایناست که چگونه یک ساختار نابرابر، زمان را به سلاحی نامرئی تبدیل میکند. آرکین نشان میدهد که تا زمانی که آینده و اکنون بطور نابرابر توزیع شوند، هیچ همکاری علمیای، هر قدر نیتها شریف باشد، نمیتواند دوام بیاورد. گسست، در چنین شرایطی، نه شکست اخلاقی، بلکه پیامد منطقی نظمیست که به برخی اجازهی صبر میدهد و از برخی دیگر آن را دریغ میکند.
نظرات (0)
اولین نظر را برای این مقاله شما ثبت کنید.
برای ارسال نظر، لطفاً وارد شوید یا از دکمه شناور استفاده کنید.